larvote: آورده اند که پادشاه جهان، سفری در پیش گرفت که طی مسیر بر سرزمینی فرود آمدندی که مردمانی داشت بس فراخ دل و جویای بسط و گسترش. القضا، پادشاه دستور داد برای کمک به این پهنای وسیع، سکه جمع کنندی و استادی ماهر در ساخت بنایی بزرگ بکار گمارندی. روزها گذشت و مردم خیر از این دشت لارگون به امیدی بس فراخ تر، سکه جمع کردندی و  در اعانت و دیانت، شهره دیار لار شدندی. به ناگه وضعیت سکه چنان روندی داشتندی که هنرمندان و معماران از کار دوری کردندی چراکه دیگر نه سکه ای اعانه می شدندی و نه کمکی.

روزها بر همین منوال گذراندی تا اینکه وضع بدتری افتادی. به ناگه دو نفر در لار پیدا شدندی که ادعای بنگاه معاملاتی کردندی که الا ای مردم در دلار منفعتی بس عظیم بودی! "دو در دو" سکه ها را بیاورندی که این طرح بسی منفعتی سترگ در شکستن قیمت سکه داشتندی. به همین منوال بود زمانه. تا اینکه در لار، دلاری هم پیدا شدندی که این کجا و ریال کجا(ای عجب). صنف بس شلوغ بود و معامله بس داغ. نگو  و نپرس. نه داروغه ای بود و نه راهنمای قانونی. همه در پی این بازار داغ طرفه ای داشتندی. از اطراف و اکناف در پی دلار در لار آمدندی. به ناگه رییس بنگاه درپی یک معامله پرسود از دشت لارگون بیرون آمدندی و با چندین گونی و خاوری در طی طریق دنیا رفتندی. که ناگه مردم هوشیار شدندی و به دنبال خاور و دو نفر در لار (دو لار) شدندی. که نه اثری یافتندی و نه گرد اثری. آه! نه آن هنرمندان و معماران، ساختمان پرجبروت را به اتمام رساندی ونه آن بنگاه دلاری منفعتی داشتندی. این قضایا پادشاه را بر آن داشتندی که چطور بساط ناتمام را به اتمام رساندی. روزگار نیز در عجب گذراندی. 

این گذر ادامه دارندی!!